بابام میگه این دوسال طلایی ترین سوال های زندگیته و نباید کارهای جانبی بکنی و وقتی این حرف را می زد خودم را مثل یک روبات فرض می کردم و هیچ حقی بجز درس خواندن ندارد اخر او نمی فهمید عاشق کتاب بودن یعنی چه؟  اما حالا به واقع دیگه فرصت ندارم و باید از خیلی کارا بگذرم تا دو سه تا شعر بخونم و سری و وبلاگ ها بزنم در کل میخاستم بگم چه حس بدی نسبت به این دو سال دارم و از این حس بد تری رو موقعی احساس میکنم که کنکور برام تصمیم بگیره و منو به بدترین جای ممکن برسونه که هرگز اجازه نمیدم یه همچین اتفاقی بیوفته به هر قیمتی ...